بر دل این سنگ چه خواهد گذشت؟
شیشه شدم سنگ سرم را شکست؛
یا رب اگر سنگ شوم لحظه ای؛
بر دل این سنگ چه خواهد گذشت؟!!
تمام حجم قفس را شناختیم ،بس است .بیا به تجربه در آسمان پری بزنیم
شیشه شدم سنگ سرم را شکست؛
یا رب اگر سنگ شوم لحظه ای؛
بر دل این سنگ چه خواهد گذشت؟!!
کجاست بارانی از عطوفتِ بی منت تا نمناکم کند ...
اصلا از سوآلم تعجب نکنید ! این یک سوآل جدی و خیلی خیلی بنیادی است . چیزی که اگر همه ی آدم ها به آن فکر کنند و جوابش را به دست بیاورند ، دنیا گلستان می شود .
انواع شورت زنانه :
شورت های زنانه مدل های بیشتری دارند . ولی این فقط دلیل تنوع طلبی زنان نیست . به هیچ عنوان . بلکه نشان دهنده ی تنوع طلبی مردها هم هست .شورت های ساده داریم . شورت های تورتوی .شورت های بندی .شورت های گل گلی . شورت های خیلی نازک .شورت های پاچه دار و خلاصه انواع و اقسام دیگری که هر کدامش یک کاربردی هم دارد .بعضی ها بیشتر از این که بپوشانند ، تاکید می کنند و بعضی ها هم برای شرایط جنگی ساخته شده اند !
انواع شورت های مردانه :
شورت های مردانه ، اصولا از تنوع کم تری برخوردارند . شاید دلیلش عدم حساسیت خانم ها به این مقوله است چند تا مدل داریم :شورت پهلوی .شورت مامان دوز .شورت با جای خواب .شورت بی جای خواب .شورت گل گلی ( با خانم ها مشترک نیست چون این یکی را فقط پدربزرگ ها استفاده می کنند ) شورت چهل تکه ( جدیدا مد شده و خیلی هم تنوع رنگی دارد ) !
چرا ما شورت های یکسانی نمی پوشیم ؟
شورت اصولا خصوصی ترین ، درونی ترین و پنهان ترین لباس انسان است .سوای کاربردهای انکار ناپذیری که برای خانم ها در هنگام پوشیدن دامن و جهت جلوگیری از نتیجه گیری مردهای چشم چران دارد ، کاربرد شورت خیلی هم زیاد نیست . البته در کشورهای اروپایی و امریکایی که ملت با شورت کنار دریا لم می دهند و لیموناد ( البته کافرهای شان چیزهای دیگری هم می خورند ) می نوشند ، کاربردهای تزیینی هم پیدا می کند ولی مسلم است که آدم تا لباس های اصلی اش را درنیاورد ؛ شورتش معلوم نمی شود ! تا به حال از خودتان پرسیده اید که چرا آدم ها شورت های یکسانی نمی پوشند ؟ و این همه تنوع رنگ و مدل در لباسی که شاید شبی یک بار دیده شود ) برای چیست ؟
جواب این سوآل خیلی اهمیت دارد :
انسان ، برای درونی ترین و شخصی ترین چیزهایش ، دست به انتخاب می زند .مدل های خاص،رنگ های خاص ، اندازه های خاص ، هر کدام بستگی به فرد و سلیقه ی او دارد .در هر کشوی لباسی هم که بگردید ، دست کم سه تا شورت می توانید پیدا کنید .طرف اگر خیلی هم به لباس زیرهایش بی توجهی نشان دهد ، حداقل سه تا شورت را دارد .
حالا ... سوآلات مهم :
شورت که دیده نمی شود ، چرا این قدر تنوع رنگ و مدل دارد ؟
شورت که دیده نمی شود ، چرا ما به آن اهمیت می دهیم ؟
شورت که دیده نمی شود ، چرا در خریدنش ، معیارهای خاص خودمان را داریم ؟
شورت که دیده نمی شود ، چرا یک پاره پوره اش را نمی پوشیم ؟
جواب های مهم :
چون انسان برای انتخاب خصوصی ترین چیزهایش ، خودش تصمیم می گیرد و حرف دیگران برایش اهمیت ندارد . وقتی این « چیز خصوصی » اهمیت پیدا می کند ، که در معرض دید عموم قرار می گیرد .جالب است که ما با این که می دانیم ممکن است شورتمان در طول روز دیده نشود ( مگر چه اتفاقی بیافتد !! ) بازهم چیزی می پوشیم که هم سالم و هم تمیز باشد . شورتی را می پوشیم که اذیتمان نکند . تنگ نباشد . گشاد نباشد . خودمان دست کم از مدل و رنگش خوشمان بیاید وقتی یک شورت پاره پوره می پوشیم ، در طول روز همه اش به این فکر می کنیم که چه قدر مؤذب و ناراحتیم . انگار همه دارند می بینند !
نتیجه ی مهم 1 :
شورت آدم و شعور آدم ( منظور همان طرز تفکر است )، شباهت های زیادی با هم دارند .شعور هم پنهانی ترین بخش ماست که وقتی حرف می زنیم یا چیزی می نویسیم ، پیدا میشود .فکر کنید چه قدر بد است وقتی آدم شلوار ذهنش را با کلمات پایین می کشد و شورت شعورتش را نشان می دهد و همه می بینند که آن زیر چه خبر است !!
نتیجه ی مهم 2 :
همان طور که ما در کوچه و خیابان راه نمی افتیم و شلوار ملت را پایین نمی کشیم که ببینیم شورتشان چه مدلی یا چه رنگی است ، شعور و درک و ایمان و عقیده ی افراد را هم نباید مورد تجسس قرار داد . به ما چه مربوط است که طرف در زندگی خودش چه کار می کند ؟ به ما چه که زیر شلوار زندگی اش ، چه شورتی را پوشیده است ؟به ما چه که راه بیافتیم و در به درو خانه به خانه ، شلوار مردم را پایین بکشیم و از خصوصی ترین چیزهای زندگی شان سر در بیاوریم ؟هر کس برای خودش اعتقاداتی دارد . مدلی را انتخاب می کند . چیزی را می پسندد .وقتی هم لباسش را درآورد ، این ما نیستیم که به او بگوییم :« اوه ! این دیگر چه شورتی است که پوشیده ای ؟ »بلکه او خود باید به فکر این قضیه باشد .ما فقط نگاه می کنیم و در نهایت به قضاوت می نشینیم .نه این که بپریم شورت طرف را بیرون بکشیم و مدلی را که خودمان دوست داریم ، به لنگش ببندیم !اگر کسی را دیدید که لباس درست و حسابی پوشیده ؛ اما شورتش پاره است و با بی خیالی ، همان را در معرض نمایش گذاشته ، شما به راحتی می توانید دریابید که لباس فاخر تنش ، پشیزی ارزش ندارد . متاسفانه داریم همگی دچار این بلا می شویم .لباس های فاخر و شورت های کهنه و کثیف .چیزی که به آن « ظاهر سازی » می گویند !
امیدوارم اگر روزی ، مجبور شوم که لباسم را در منظر عموم از تن بیرون کنم ، دست کم ، شرمنده ی شورتم نباشم .
که هرچه می گویند، همان است
تک میزنم
انگار
تنها این منم که نیستم
در کاسه ای ریختم
تا همگان بدانند که سادگی چقدر زیباست
اما ندانستم
که دانستن همگان
مثل موسی است بر سبیل طور
آمده بودم در آن حوالي تا ني از خدا بگيرم كاغذش كنم تا راز مهر خورده ي دهانت را آرام در مركب كلمه اي جاري كني چشم هایت طاقت از كفم ربود قلبم لبهاي لرزاني شد كه مست از بوي سيب عشق بوسه چيد با تو غلت زدم ما شانه هاي خدات بود كه بر زمين كوفت از بلوغ خود ترسيدي دانه ي دلت در هم آغوشي با سرزمين عشقم قد كشيد و روي تنم برگ داد و شكوفه. اولين پيراهن تاريخي من رويش بلوغ شرمي بود كه تنها با دست هاي اشتياق تو پس رفت آنجا كه هيچ خدايي را اجازه ي نگريستن نبود آاا...ه آدم آن كدام سيب بود كه هر بار كه چيدم دوباره تازه ... تازه روييد...

اما زخمي در پهلو دارم. زخمي که به دشنه اي تيز پدر- برايم به يادگار گذاشته است.
هزاران سال است که از زخم پهلوي من خون مي چکد و من نوشدارو ندارم.
پدر وصيت کرده بود که هرگز براي نوشدارو برابر هيچ کيکاووسي ،گردن کج نکنم.
گفته بود که زخم در پهلو و تير در گرده ،خوشتر تا طلب نوشدارو از ناکسان و کسان.
زيرا درد است که مرد، مي زايد و زخم است که انسان مي آفريند
پدر گفته بود :قدر هر آدمي به عمق زخم هاي اوست.
پس زخم هايت را گرامي دار.زخم هاي کوچک را نوشدارويي اندک بس است .
تو اما در پي زخمي بزرگ باش که نوشدارويي شگفت بخواهد،
و هيچ نوشدارويي ، شگفت تر از عشق نيست.
پدر گفته بود که عشق شريف است و شگفت است و معجزه گر.
اما نگفته بود که عشق چقدر نمکين است
نگفته بود او که نوشدارو دارد، و دست هايش اين همه از نمک عشق پر است
نگفته بود که او هر که را که دوست تر دارد ، بر زخمش از نمک عشق بيشتر پاشد
زخمي بر پهلويم است و خون مي چکد و او نمک مي پاشد.
من پيچ مي خورم و تاب مي خورم ديگران گمانشان که مي رقصم !
من اين پيچ و تاب و اين رقص خونين را دوست دارم .
زيرا به يادم مي آورد که سنگ نيستم ، چوب نيستم ، خشت و خاک نيستم، که انسانم.
پدر وصيت کرده و گفته بود :
از جانت دست بردار. از زخمت اما نه ، چه ، اگر زخمي نباشد، دردي نسيت .
اگر دردي نباشد در پي نوشدارو نخواهي بود و اگر در پي نوشدارو نباشي،عاشق نخواهي شد
و عاشق اگر نباشي ، خدايي نخواهي داشت...
دست بر زخمم مي گذارم و گرامي اش مي دارم، که اين زخم عشق است
آنچه را که تو زود میخواهی من دیر نخواهم..
آنچه را که تو دیرمیخواهی من زود نخواهم
اندک اندک می پرستان میرسند
به همین سادگی اون میره و تو تنهایی
ساده می نگرد ساده می خندد ساده می پوشد
دل من از تبار دیوارهای كاهگلی است
ساده می افتد ساده می شكند ساده می میرد
دل من تنها .... سخت می گرید
یاد خودم می افتم ... یاد تو
مرا اینگونه باور کن !
دو خط پیدا . . .
دو خط تنها
در پی فردا
پرانتز باز آزادی . . .
پرانتز را نمی بندم که خطم نیست تکراری !
همیشه در تعجب مانده ی خط های پی در پی !
دو خط جامانده در . . ..
وا مانده های تلخ بیداری ! .
مرا اینگونه باور کن !
نه به خاطر اينكه نيازش رو برطرف كنه ....
نه به خاطر اينكه كس ديگري رو نداره ....
نه به خاطر اينكه تنهاست ....
نه از روي اجبار .....
بلكه به خاطر اينكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره ....
واي، كه تنهاييم، به وسعت خودخواهي هايم است. سخن، براي گفتن، بسيار است و گوش، براي شنيدن كم، و آن اندك مردمان كه مي پنداري با آغوشي باز به حرفهايت گوش فرا خواهند داد، اگر خردت نكنند، تو را به پوزخندي خواهند فروخت.آيا من هم از آن دسته آدمها يم كه بة آنها مي گوييد بدبين؟
دلم مي خواهد بزرگتر از آنچه الان هستم مي بودم. ديگر از اين سردرگمي خسته شده ام. دلم مي خواهد همه چيز را خرد كنم...همه چيز را، هر آنچه در پشت سر ساخته ام، احساساتم را، علايقم را، نوع تفسيرم را از زندگي...و بعد از اول، از اول اول، شروع كنم، آغازي كه هم هيجان انگيز باشد، هم ...نه! نه! اشتباه نكن ، من به دنبال هيجان نيستم، درپي يك حقيقت نابم...در پي يك آرامش واقعي، نه يك كسالت، نه يك دروغ و نه سرابي كه از دور، به آب حيات ماند. برخي كلمات هستند كه هنوز، خودم، برايشان معني خاصي سراغ ندارم. مثل ديوانگي، مثل بودن، مثل دوست داشتن... برايم خيلي جالب است كه آدمها، تا اين حد راحت، از اين كلمات استفاده مي كنند. شايد هم، نبايد براي اينچنين كلماتي، به جستجوي يك معني خاص بروم. مي ترسم...مي ترسم ديگر تا اين حد مبهم و پر ابهت كه به نظر مي آيند، نباشند. در دنياي دور و برم، آنقدر معاني كلماتي كه آنها را مي شناسم، عوض شده، آنقدر تحريف پيدا كرده، كه نمي دانم آنچه دنياي اطرافم به عنوان مفهوم، براي كلماتي كه هنوز آنها را نمي شناسم، به من خواهد گفت، تا چه حد واقعيست. كسي به من حق مي دهد؟ كاش احساس نمي كردم كه جامعه ام ، با چشماني بسته راه مي رود. كاش احساس نمي كردم كه جامعه ام، به سمت پوچي، به سمت مسخرگي و به سمت ابتذالي تطهير شده مي رود. كاش، كاش، كاش... بسيار خسته ام...شايد، اين خستگي به خاطر آن دگرگوني عجيب اما ضروري در روحيات و افكارم باشد. به هر حال مهم اين است كه الان بسيار خسته ام...مخصوصا از نظر روحي. بعضي از حرفهاي آدم ها، به شدت مرا آزار مي دهد...گفته بودم كه من به حرفهايي كه ديگران در مورد شخص من مي زنند، چندان اهميتي نمي دهم. اما بعضي حرفهاي ديگر، در مورد چيزهاي ديگر هست كه به سادگي نمي توانم از كنار آنها بگذرم...خوب يا بد، من آدمي نيستم كه به اين سادگي ها، بي خيال بعضي چيزها بشوم. حتي اگر آن بي خيال شدن، به نظر، به نفعم بيايد. مردم يا كورند؟ يا كر؟ يا ... چرا كمتر كسي به كثافتي كه دور و برمان را گرفته است، به معناي واقعي اهميت نمي دهد؟ يا مرده ايم، يا زندگيمان را در حرف هاي متظاهرانه به ظاهر روشنفكرانه خلاصه كرده ايم، يا ادا در مي آوريم، يا فقط به خودمان اهميت مي دهيم و اصلا - يا شايد اصولا، دور و برمان برايمان چندان اهميتي ندارد كه حال، غصه كثيف بودنش را بخوريم. از اين مسخره بازي ها خسته شده ام. يا ساكتيم يا وقتي حرف مي زنيم، حرف درست و حسابي از دهانمان در نمي آيد. بگذريم از كساني كه وقتي حرف مي زنند، از فكر و زبان خودشان نيست و تنها تفاله حرف هاي ديگران را تف مي كنند و در واقع، يا خود حرفي براي گفتن ندارند، يا مغزشان بقدري از كار افتاده است كه كور كورانه، به گله چوپاناني مي پيوندند كه از بزرگتر بودن گله شان، تنها براي جاه طلبي هاي خود استفاده مي كنند، بي آنكه گوسفندان بدانند. - صحبت من از تقليد كوركورانه است نه تاييدي كه بر اساس فكر و انديشه باشد. يك نگاه ساده، هميشه از حرف اثر گذارتر بوده است: نمي بينيد كه حرف زدن، بدون پشتوانه، كار خيلي از ما شده است؟ حرف هايمان، چيزهايي كه جزيي از وجودمان را تشكيل دهند، چيزهايي كه به معناي راستين كلمه، باورهاي حقيقي ما باشند، نيستند. در بهترين حالت، حرف هايمان، مثل سخنان معلم هاي بيسوادي است كه قضايا و اصولي كه متفكري ديگر وضع يا كشف كرده بازگو - بهتر بگويم، بلغور - مي كنند، بدون آنكه ذره اي از آن مفاهيم را به درستي دريافته باشند. ببينيد، بي آنكه دليلي داشته باشيم، يا روي دلايلي كه داريم، با ديدي منطقي فكر كنيم، يكديگر را محكوم مي كنيم، و بعد چنان نگاههاي پوچ عاقل اندر سفيه مان را به هم مي دوزيم و دماغ هايمان را بالا مي گيريم كه انگار كار بزرگي كرده ايم . نگاه كنيد، ببينيد كه اگر موشهاي آزمايشگاهي كاوشگراني بي سواد نباشيم، مهره هاي بازي شطرنج بازاني حرفه اي شده ايم. ببينيد چه كساني، سنگ چه كساني را به سينه مي زنند. ببينيد كه عده اي چگونه جنايت هاي گذشته شان را، در پوشش حرفهاي قشنگ امروز، پنهان كرده اند. ببينيد كه معناي واژه ها تا چه حد تغيير كرده، به چه كسي مي گويند غيور، هميشه در صحنه، روشن فكر، سياسي، هنرمند، دانشجو، استاد... ببينيد كه اكثر قضاوت هايمان، بر اساس چه معيارهاييست و ببينيد كه هيچگاه زحمت فكر كردن درباره درستي آن ملاك ها را به خود داده ايم يا نه. نگاه كنيد به هدف هايي كه بلند پروازترين مان براي زندگي خود در نظر گرفته است...نگاه كنيد كه چه چيزهايي را مي دهيم و چه چيزهايي را بدست مي آوريم...باور نمي كنيد كه خيلي از ما، تبديل به بازنده هايي شده ايم كه فكر مي كنند هميشه پيروز بوده اند؟ عده اي از ما، از دست و پا زدن در لجن زار دور برمان، نه تنها راضي هستيم، بلكه با لذت اين كار را انجام مي دهيم. عده اي از ما، تنها دلمان را به آينده، خوش – بهتر بگويم، خشك – كرده ايم، بي آنكه كاري كنيم. عده اي ديگر از ما، شايد از اين وضع راضي نباشيم، اما باز كاري نمي كنيم. عده زيادي از ما، از وضع موجود ناراضي هستيم، اما فقط حرف مفت مي زنيم. عده اي ديگر از ما، براي اعلام نارضايتي خود، همه چيز را نفي مي كنيم اما ايده اي براي بهتر كردن اوضاع نداريم. خسته شده ام از اين همه دروغي كه دور برم را گرفته. خسته شده ام از اين همه حرف مفت، از اين همه چند گانگي، از اين همه... پيشنهاد: اگر اطمينان داريد كه شما جزو آن افرادي كه در بالا، از آنها ياد كردم نيستيد، هر جا هستيد، بلند فرياد بزنيد: من خوشبختم!